![]() |
خاطرات سوخته |
![]() |
| چه غریبم بی تو اینجا |
|
.......
|
|
من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي مهر دستان تو دنبال دعايي ميگشت بارها دور زدي، ذهن مرا گرداندي ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي از همين نغمه ي تاريك مرا ترساندي بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندي دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 10:52 توسط عاشق بارون |
|
|
و این همان عشق است
|
|
آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم
تو را شاد می خواهم با من یا بی من
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 16 تیر1386ساعت 22:45 توسط عاشق بارون |
|
|
ه ب و ط
|
|
چه دشوار است زیستن در برزخ ،
آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند ؟! آنگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ، چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجاست را اندکی فرو نشاند ؟! و چه دشوار است دیدار چهره هایی پر از عشق و مهربانی و تلاش خستگی ناپذیر فداکارانه شان برای رام کردن روحی که هجرت را در عمق نهادش بگونه ی طوفانی دمادم عاصی تر احساس می کند ! و من که در برابر مهر و نیکی و صمیمیت همچون مومی ذوب می شوم درونم از آنان مالامل سپاس است اما، اما مرا برای سعادت و آسودگی نساخته اند . آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست ، خود من است . چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجر آور است .! چه شگفت انگیز است روح آدمی در آن هنگام که از ابتذال روزمرگی فراتر می رود و در اوج می پرد . آن جا که آدمها و کوچه ها و اداره ها و خانه ها را نمی بینند ، رنگها عوض می شوند و جریان بادها و سیمای افق ها و آسمان ، حتی خورشید ، حتی ابرها . چقدر دریـــــــــــا زیباست ، شسته است ، اصلا شستگی است . چقدر طهارت و قدس و اطمینان و صداقت و یکدستی و استواری و بی کرانگی ! بـــــــــاز بی دیــــــوار بی قیــــد بی بایـــــد بیگانه با هر آلودگی ناساز با هر غبار گویی آن دنیای دیگر است مرز عالم ملکــــــــــــــــــــــوت است . مرز بین خـــــــــــــــــــــــــــــــداست .! آنجا همه چیز پاک و بی شائبه و صریح است . چرا دریا بی رنگ است ؟! چرا دریا لباس را تحمل نمی کند ؟! چرا خاک را تحمل نمی کند ؟! چرا آرایشها در دریا همه پاک و زدوده می شود ؟! جهان بی رنگی است . خود بسیط است و صمیمی و آشکار و بی رنگ و یک دست . چه سکوت پر عظمتی ! چه آرامش پر اقتدار و مردانه ای ، جبــــــــــــــــــــــــــــــــروت ! چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده ایم ... و از این توده ی متراکم نفس ها و بخارها و رنگها و بزکها و احوالپرسی ها و خنده ها و خوشی های متعفن که میگریزیم باز میرسیم به کویــــــــــر! کویر ! خاک و شن و غبار ! بیشتر در زمین فرو میرویم ، بیشتر به خاک نزدیک می شویم ، کاش اقلا در دریـــــــا می مردیــــــم ... تا در آنجا ، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد ، تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم . ساکت و زیبا و آرام ...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 10 فروردین1386ساعت 19:0 توسط عاشق بارون |
|
|
يک نظر بر ابر کردم ، ابر باريدن گرفت
|
|
يک نظر بر ابـــــــــــــر کردم ، ابر باريـــــــــــــــــــــــــــــــــدن گرفت يک نظر بر يـــــــــــــار کردم ، يار باليــــــــــــــــــــــــــــــــدن گرفت تکيه بر ديوار کردم ، خـــــــــــــــــــــــــــــــاک بر فرقم نشست خـــــــــــــــــــــــــــــــاک بر فرقش نشیند،آنکه یار از من گرفت .... صد افسوس که تنها یار تنهایان ، تنها زمان تنهایی ، به ذهن تنهاییمان خطور می کند ؛ سلام ای شب معصوم سلام ای بلور های شیشه ای شکسته در چشمان صبح و سر تسلیم در برابر دروغهایی که در آسمان کاغذی ام به رضایت خاطر می رقصیده کاش باز هم به انتظار طلوع چشمانت خود را به دست خاطرات سوخته ی خویش میسپردم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 11:29 توسط عاشق بارون |
|
|
تو قلب بیگانه را میشناسی زیرا که در سرزمین وجود بیگانه بودی
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 17:48 توسط عاشق بارون |
|
|
افسوس که دیگر نمی بینمت
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 10 تیر1385ساعت 4:50 توسط عاشق بارون |
|
|
بادوست عشق زیباست با یار بی قراری. ازدوست درد ماند و از یار یادگاری
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 17:8 توسط عاشق بارون |
|
|
وداع
|
|
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 9:44 توسط عاشق بارون |
|
|
چون غریبی که با دست نیاز دامن عشق تو را میگیرم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 17:17 توسط عاشق بارون |
|
|
من به جزعشق و امیدت چه سعادت طلبم.که سعادت به جهان نیست به جز عشق و امید
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 12:30 توسط عاشق بارون |
|
|
دلم گرفته است
|
|
|
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهدکرد کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ خامش بر آستانه محراب عشق بود من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه می چکید ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید گویی فرشتگان خدا در کنار ما بادست های کوچکشان چنگ می زدند در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند پیشانی بلند تو در نور شمع ها آرام و رام بود چو دریای روشنی با ساق های نقره نشانش نشسته بود در زیر پلک های تو رویای روشنی من تشنه صدای تو بودم که می سرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را چون کودکان رفته ز خود گوش می کنند افسانه های کهنه لبریز راز را آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ درسینه، قلب روشن محراب می تپید من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ گفتم خموش (( آری ))وهمچون نسیم صبح آرام و بی قرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
آرزوی تو آه ای فروغ چشمان عاشقم... بیا و نامه های مرا بخوان...
می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها در اطاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تارمویی،نقش دستی،شانه ای |
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1:33 توسط عاشق بارون |
|
|
بخوان و با زندگی برقص
|
|
وقتي دستام خالي باشه٫وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم..٫ که بدونم لايق تو ... دلمو از مال دنيا٫ به تو هديه داده بودم..با تموم بي پناهيم٫ به تو تکيه داده بودم ... هر بلايي سرم اومد٫ همه زجري که کشيدم ..همه رو به جون خريدم٫ ولي از تو نبريدم .. هر جا بودم با تو بودم ٫ هر جا رفتم تو رو ديدم ..تو سبک شدن تو رويا ٫همه جا به تو رسيدم...
منتظر آن اتفاق خوب باش به محض آنکه آن اتفاق بیافتد تنهایی به روشنائی درون تنهایی به آرامش خیال تنهایی به تجربه ای شیرین بدل خواهد شد آن روز نزدیک است مسرور باش بخوان و با زندگی برقص راهی که تو خود را در آن پیدا کنی معجزه عشق است زیرا که تشنه به چشمه خواهد رسید دل مشتاق عاشق خواهد شد و در های بسته یکی یکی باز خواهند شد بیدار خواهی شد درست مانند گلی کوچک که زیبائی خود را با شکــــوه و طنازیبه تو دلبرانه پیشکش می کند خواهی شکفت در یک لحظه شگفت انگیز در حمایت عشق الهیشور و سر مستی درزندگی تو جاری خواهد شد و آرامش ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد زیراعشق نمی تواند در جائی غیر از قلب تو بشکفدمنتظر آن اتفاق خوب باش پس مبارزه کن برای یک عمر زندگی عاشقانه |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 15:1 توسط عاشق بارون |
|
|
بدون عشق شادی در زندگی انسان نیست
|
|
سلامی پر از بوی دلتنگی... یک کهکشان سلام به منظومه نگاهت . با تقدیم یک بهار شکوفه به رویاهای اطلسیت . یک اقیانوس صداقت به اشکهای پر تلاطمت . سینه ژرفی تشنه محبت با ترنم رویشی سبز... با ترانه هایش در زیر چتری از باران تقدیم تو . تویی تو که هم ماه منی هم شاه من.تو را سبد سبد لبخند هدیه میکنم ؛ تو که شفا بخش نگاه عاشقیای مهربانترین تپش قلب زندگی به تو می اندیشم ؛ من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را دردامن کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پائیزه هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ، همه را می شنوم ، می بینم ؛ من به این جمله نمی اندیشم ...به تو می اندیشم ، ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم ..بدون عشق شادی در زندگی انسان نیست بین عشق و شادمانی بسر ببر![]() ![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 14:31 توسط عاشق بارون |
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...همه اندیشه ام فرداست...
|
|
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است زیباترین حرفت را بگو چرا که ترانه ما ترانه |