تبليغاتX
<


height=26 type=audio/x-pn-realaudio-plugin LOOP="False">

رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من* رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد* آتشي كز ديدگانش سر كشيد* اين دل ديوانه را دربند كرد....من اگر می بارم مثل باران بهار تو چرا نمناکی؟ * سایه ات زد فریاد من برای غم تو می گریم من مسافر هستم آمدم تا بروم رفتنم تا ابدیت جاریست > خاطرات سوخته
خاطرات سوخته
چه غریبم بی تو اینجا
.......

 

من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي

 مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي ميگشت

بارها دور زدي، ذهن مرا گرداندي

ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي

از همين نغمه ي تاريك مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست

برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي

قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

 

 

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 10:52  توسط عاشق بارون | 
و این همان عشق است
 

 آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم


 اگر بروی شـــــــــادم 
 اگر بمـــــــــانی شادتر

 تو را شاد می خواهم  با من یا بی من
 بی من اما شادتر باشی ، فقط کمی ناشادم


 و این همان عشـــــــــــــــــق است
 عشق همین تفــــــــــــــــاوت است


 خواستن تو فقط یک مرز دارد که نخواستن توست
 و فقط یک مرز دیگر که آزادی توست

 
 وقتی شادم که آزادی تو
                                    تو آزادی

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 22:45  توسط عاشق بارون | 
ه ب و ط
        چه دشوار است زیستن در برزخ ،

       آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند ؟!

آنگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ،

 چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجاست را اندکی فرو نشاند ؟!

و چه دشوار است دیدار چهره هایی پر از عشق و مهربانی و تلاش خستگی ناپذیر فداکارانه شان برای رام  کردن روحی که هجرت را در عمق نهادش بگونه ی طوفانی دمادم عاصی تر احساس می کند !

و من که در برابر مهر و نیکی و صمیمیت همچون مومی ذوب می شوم

درونم از آنان مالامل سپاس است اما،

اما مرا برای سعادت و آسودگی نساخته اند .

 آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست ، خود من است . 

چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجر آور است .!

چه شگفت انگیز است روح آدمی در آن هنگام که از ابتذال روزمرگی فراتر می رود

و در اوج می پرد .

 آن جا که آدمها و کوچه ها و اداره ها و خانه ها را نمی بینند ،

 رنگها عوض می شوند و جریان بادها و سیمای افق ها و آسمان ، حتی خورشید ،

حتی ابرها .

             چقدر دریـــــــــــا زیباست ،

شسته است ، اصلا شستگی است .

 چقدر طهارت و قدس و اطمینان و صداقت و یکدستی و استواری و بی کرانگی !

بـــــــــاز     بی دیــــــوار    بی قیــــد    بی بایـــــد    بیگانه با هر آلودگی   

 ناساز با هر غبار    گویی آن دنیای دیگر است

مرز عالم ملکــــــــــــــــــــــوت است . مرز بین خـــــــــــــــــــــــــــــــداست .!  

آنجا همه چیز پاک و بی شائبه و صریح است .

چرا دریا بی رنگ است ؟!

چرا دریا لباس را تحمل نمی کند ؟!  چرا خاک را تحمل نمی کند ؟!  

 چرا آرایشها در دریا همه پاک و زدوده می شود ؟!

جهان بی رنگی است . خود بسیط است و صمیمی و آشکار و بی رنگ و یک دست .

چه سکوت پر عظمتی !   چه آرامش پر اقتدار و مردانه ای ، جبــــــــــــــــــــــــــــــــروت !

چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده ایم ...

و از این توده ی متراکم نفس ها و بخارها و رنگها و بزکها و احوالپرسی ها

و خنده ها و خوشی های متعفن که میگریزیم باز میرسیم به کویــــــــــر!

کویر !   خاک و شن و غبار !   بیشتر در زمین فرو میرویم ، بیشتر به خاک نزدیک می شویم ،

کاش اقلا در دریـــــــا می مردیــــــم ...  

تا در آنجا ، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد ،

                                                         تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم .

                                                                         ساکت و زیبا و آرام ... 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 19:0  توسط عاشق بارون | 
يک نظر بر ابر کردم ، ابر باريدن گرفت
 

   يک نظر بر ابـــــــــــــر کردم ، ابر باريـــــــــــــــــــــــــــــــــدن گرفت

    يک نظر بر يـــــــــــــار کردم ، يار باليــــــــــــــــــــــــــــــــدن گرفت

             تکيه بر ديوار کردم ، خـــــــــــــــــــــــــــــــاک بر فرقم نشست 

             خـــــــــــــــــــــــــــــــاک بر فرقش نشیند،آنکه یار از من گرفت ....

صد افسوس که تنها یار تنهایان ، تنها زمان تنهایی ، به ذهن تنهاییمان خطور می کند ؛
و تنها اوست که می تواند همنوای ساز تنهایی دلمان بنوازد و دل تنهامان را آرامشی بخشد .
هزاران افسوس که دیر است برای دوباره سوختن و از نو ساختن . افسوسی که پایبند تنهاییم کرده.
من از چنین راضی ام و تو از همچنین ناراضی
دل تنهایم به دست توست خود هم میدانی که چگونه قلبم تسخیر چشمان توست .

 
سلام ای غرابت تنهایی .

 سلام ای شب معصوم

سلام ای بلور های شیشه ای شکسته در چشمان صبح
سلام ای عطر بیکسی های گمگشته در نهان شمیم غروبهای یک به یک بی تو به انتظار سحر گشته
دوباره همنوای عشق فراموش گشته ی خویشم

و سر تسلیم در برابر دروغهایی که در آسمان کاغذی ام به رضایت خاطر می رقصیده
دلم هوای همان دروغها را می کند

 کاش باز هم به انتظار طلوع چشمانت خود را به دست خاطرات سوخته ی خویش میسپردم
شاید وقتی دیگر را  با تو به عشق میگذراندم
ولی افسوس که این ابرهای مجازی یک قطره باران ندارد
دلم گرفته عاشق جونم حس می کنم هنوز تو امید یه عشقی مثل تو، به بیهودگی دل سپرده ام .
شاید هم دعای تو در حق من همین تنهایی من باشد
چون جز تو مهربانی نیافته ام
چگونه ؟
بگسلم زخویش و از تو نگسلم
دلم رفته خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
در کوچه باد می آید
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند ، باد می آمــــــــــــــــــــــد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 11:29  توسط عاشق بارون | 
تو قلب بیگانه را میشناسی زیرا که در سرزمین وجود بیگانه بودی
2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 17:48  توسط عاشق بارون | 
افسوس که دیگر نمی بینمت
2 نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 4:50  توسط عاشق بارون | 
بادوست عشق زیباست با یار بی قراری. ازدوست درد ماند و از یار یادگاری

 

ايمان بياوريم به آغاز  فصل  سرد ...

و اين منم

زني تنها 

در آستانه ي فصلي  سرد

در  ابتداي  درك  هستي  آلوده ي زمين

و يأس  ساده  و غمناك  آسمان

و ناتواني  اين  دستهاي  سيماني

زمان  گذشت

زمان گذشت  و ساعت چهار بار  نواخت

چهار بار  نواخت

امروز  روز  اول ديماه است

من  راز  فصل ها را ميدانم

و حرف  لحظه ها را ميفهمم

نجات دهنده   در گور خفته  است

و خاك ‚  خاك پذيرنده

اشارتيست  به آرامش

زمان  گذشت  و ساعت  چهار  بار  نواخت

در كوچه  باد مي آيد

در  كوچه  باد  مي آيد

و من  به  جفت گيري  گلها مي انديشم

به  غنچه هايي  با  ساق  هاي لاغر  كم خون

و اين  زمان  خسته ي  مسلول

و مردي  از  كنار  درختان  خيس ميگذرد

مردي   كه  رشته هاي آبي رگهايش

مانند  مارهاي  مرده  از  دو سوي  گلوگاهش

بالا خزيده اند

 و در  شقيقه هاي  منقلبش  آن  هجاي  خونين را 

تكرار  مي كنند

ــ سلام

ــ سلام

و من  به  جفت گيري  گلها  مي انديشم

در آستانه ي  فصلي سرد

در  محفل   عزاي  آينه ها

و  اجتماع   سوگوار   تجربه هاي  پريده رنگ

و اين غروب  بارور  شده  از  دانش  سكوت

چگونه  ميشود  به آن كسي  كه ميرود  اين سان

صبور

سنگين

سرگردان

فرمان  ايست  داد

چگونه ميشود  به  مرد  گفت   كه  او زنده نيست   او  هيچوقت  زنده  نبوده ست

در  كوچه  باد مي آيد

كلاغهاي  منفرد  انزوا

در باغ  هاي  پير  كسالت ميچرخند

و نردبام

چه  ارتفاع  حقيري دارد

آنها  تمام  ساده لوحي  يك  قلب  را

با  خود  به  قصر  قصه ها بردند

و اكنون ديگر  

ديگر  چگونه يك نفر   به  رقص بر خواهد  خاست

و گيسوان  كودكيش  را 

در آبهاي  جاري خواهد  ريخت

و  سيب را  كه سرانجام  چيده است  و بوييده است

در  زير  پا  لگد خواهد  كرد ؟

اي يار  اي يگانه ترين يار

چه  ابرهاي  سياهي  در  انتظار  روز ميهماني  خورشيدند

انگار  در  مسيري  از  تجسم  پرواز بود  كه يكروز  آن  پرنده  نمايان شد

انگار  از  خطوط  سبز  تخيل  بودند

آن  برگ هاي تازه    كه در  شهوت   نسيم  نفس  ميزدند

انگار

آن  شعله  بنفش  كه در  ذهن  پاكي  پنجره ها ميسوخت

چيزي  به جز  تصور  معصومي از  چراغ  نبود

در  كوچه باد مي آيد

اين  ابتداي  ويرانيست

آن  روز  هم  كه  دست هاي تو  ويران  شدند  باد  مي آمد

ستاره هاي عزيز

ستاره هاي  مقوايي  عزيز

وقتي در آسمان  دروغ  وزيدن  ميگيرد

ديگر  چگونه  مي شود   به سوره هاي  رسولان  سر شكسته  پناه آورد ؟

ما مثل  مرده هاي  هزاران  هزار ساله   به هم  مي رسيم  و آنگاه   خورشيد  بر  تباهي  اجساد  ما  قضاوت  خواهد كرد

من سردم است

من سردم است  و  انگار هيچوقت گرم  نخواهم  شد

اي يار  اي  يگانه ترين  يار   آن  شراب  مگر  چند ساله  بود ؟

 نگاه  كن كه در اينجا  زمان  چه  وزني دارد

و ماهيان  چگونه  گوشتهاي مرا مي جوند

چرا مرا  هميشه  در ته  دريا  نگاه  ميداري ؟

من سردم است  و از گوشواره هاي  صدف  بيزارم

من سردم است  و ميدانم

كه  از  تمامي  اوهام  سرخ  يك  شقايق  وحشي

جز  چند  قطره  خون

چيزي به جا  نخواهد  ماند

خطوط  را رها  خواهم كرد

و همچنين شمارش  اعداد   را رها  خواهم  كرد

و  از ميان  شكلهاي  هندسي   محدود

به  پهنه هاي  حسي  وسعت  پناه  خواهم برد

من عريانم  عريانم عريانم

مثل  سكوتهاي  ميان  كلام هاي  محبت  عريانم

و  زخم هاي  من همه  از  عشق  است

از  عشق   عشق    عشق

من اين  جزيره   سرگردان  را

از انقلاب   اقيانوس 

و  انفجار  كوه  گذر داده ام

و تكه تكه شدن  راز  آن  وجود   متحدي  بود

كه از  حقيرترين  ذره هايش آفتاب  به  دنيا آمد

سلام  اي  شب معصوم

سلام اي شبي كه  چشمهاي  گرگ هاي بيابان را

به  حفره هاي  استخواني ايمان   و اعتماد  بدل  مي كني

و در كنار   جويبارهاي  تو   ارواح  بيد ها

ارواح  مهربان  تبرها  را مي بويند

من  از  جهان  بي تفاوتي   فكرها  و حرفها و صدا ها  مي آيم

و اين  جهان   به  لانه ي ماران  مانند است

و اين  جهان  پر از صداي   حركت  پاهاي  مردميست

كه  همچنان  كه  ترا  مي بوسند

در ذهن  خود طناب  دار   ترا  مي بافند

سلام  اي  شب  معصوم

ميان  پنجره و ديدن

هميشه  فاصله ايست

چرا نگاه نكردم ؟

مانند آن  زمان  كه مردي  از  كنار درختان  خيس گذر مي كرد...

چرا نگاه  نكردم ؟

انگار مادرم  گريسته  بود آن شب

آن شب  كه من  به درد  رسيدم   و نطفه  شكل  گرفت

آن شب  كه  من عروس  خوشه هاي اقاقي شدم

آن  شب  كه  اصفهان  پر از طنين كاشي  آبي بود

و آن كسي  كه نيمه ي من  بود به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآينه  مي ديدمش

كه مثل  آينه  پاكيزه بود  و روشن  بود

و ناگهان  صدايم كرد 

و من عروس  خوشه هاي  اقاقي شدم ...

انگار  مادرم گريسته  بود آن شب

چه  روشنايي بيهوده اي  در اين  دريچه ي مسدود  سر  كشيد

چرا  نگاه  نكردم ؟

تمام  لحظه هاي سعادت  مي دانستند

كه دست هاي تو  ويران  خواهد شد

 و من  نگاه نكردم

تا آن زمان  كه  پنجره ي ساعت

گشوده شد و آن  قناري  غمگين  چهار بار  نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن  زن  كوچك  برخوردم

كه  چشمهايش  مانند  لانه هاي  خالي  سيمرغان  بودند

و آن چنان  كه در تحرك رانهايش مي رفت

گويي  بكارت روياي پرشكوه مرا

با خود  بسوي  بستر  شب  مي برد

آيا  دوباره  گيسوانم  را 

در باد  شانه خواهم  زد ؟

آيا دوباره   باغچه  ها را  بنفشه  خواهم  كاشت ؟

و  شمعداني ها را

در آسمان  پشت  پنجره  خواهم گذاشت ؟

آيا دوباره  روي  ليوان  ها  خواهم  رقصيد ؟

آيا  دوباره  زنگ  در  مرا  بسوي  انتظار  صدا  خواهد  برد ؟

به مادرم  گفتم  ديگر تمام شد

گفتم   هميشه پيش از آنكه  فكر كني  اتفاق  مي افتد

بايد  براي  روزنامه  تسليتي  بفرستيم

انسان  پوك

انسان  پوك  پر از  اعتماد

نگاه  كن كه دندانهايش

چگونه   وقت  جويدن  سرود  ميخواند

و  چشمهايش 

چگونه  وقت  خيره  شدن  مي درند

و او  چگونه   از  كنار  درختان خيس ميگذرد

صبور  

سنگين

سرگردان

در  ساعت  چهار   در  لحظه  اي  كه  رشته هاي آبي  رگهايش  

مانند  مارهاي  مرده  از  دو سوي  گلوگاهش 

بالا  خزيده اند و در  شقيقه هاي   منقلبش  آن هجاي  خونين  را  تكرار  ميكنند

ــ سلام

ــ سلام

آيا تو  هرگز  آن  چهار   لاله ي آبي  را

بوييده اي ؟...

زمان  گذشت 

زمان  گذشت   و  شب   روي  شاخه هاي  لخت  اقاقي  افتاد

شب  پشت  شيشه هاي   پنجره  سر  مي خورد

و  با زبان سردش

ته مانده هاي  روز  رفته را   به  درون   ميكشيد

من از  كجا  مي آيم ؟

من از  كجا مي آيم ؟

كه  اين چنين  به بوي  شب  آغشته ام ؟

هنوز خاك  مزارش  تازه است

 مزار  آن  دو دست  سبز  جوان را ميگويم ...

چه  مهربان  بودي اي  يار   اي  يگانه ترين  يار

چه  مهربان  بودي  وقتي  دروغ  ميگفتي

چه  مهربان   بودي  وقتي  كه  پلك هاي آينه ها را مي بستي

و چلچراغها  را

از  ساقه  هاي  سيمي  مي چيدي

 و در  سياهي   ظالم  مرا بسوي چراگاه  عشق  مي بردي

تا  آن بخار  گيج  كه  دنباله ي  حريق   عطش  بود  بر چمن  خواب  مي نشست

و آن  ستاره  هاي  مقوايي

به  گرد   لايتناهي   مي چرخيدند

چرا   كلان  را   به  صدا  گفتند ؟

چرا   نگاه   را به  خانه ي  ديدار  ميهمان  كردند!

چرا  نوازش   را

به  حجب   گيسوان   باكرگي بردند ؟

نگاه  كن  كه در  اينجا

چگونه  جان  آن  كسي  كه  با  كلام  سخن  گفت

و  با  نگاه  نواخت

و  با  نوازش   از  رميدن   آرميد

به  تيره هاي  توهم

مصلوب  گشته است

و  جاي  پنج  شاخه ي  انگشتهاي تو

كه  مثل    پنج  حرف  حقيقت  بودند

چگونه  روي  گونه  او مانده ست

سكوت چيست   چيست   چيست اي  يگانه ترين يار ؟

سكوت  چيست   به جز  حرفهاي  نا گفته

من  از  گفتن  مي مانم   اما زبان  گنجشكان 

زبان  زندگي   جمله  هاي   جاري  جشن  طبيعت ست

زبان  گنجشكان  يعني  :  بهار. برگ . بهار

زبان  گنجشكان   يعني  :   نسيم  .عطر . نسيم

زبان  گنجشكان در  كارخانه ميميرد

اين  كيست اين  كسي  كه روي   جاده  ي ابديت

به  سوي   لحظه ي  توحيد  مي رود

و  ساعت   هميشگيش  را

 با  منطق   رياضي   تفريقها  و  تفرقه ها  كوك ميكند

اين  كيست   اين  كسي  كه بانگ   خروسان  را

آغاز  قلب   روز  نمي داند

آغاز بوي  ناشتايي  ميداند

اين  كيست  اين  كسي   كه  تاج   عشق  به سر دارد

و در ميان   جامه هاي  عروسي  پوسيده ست

پس آفتاب  سر انجام

در  يك  زمان  واحد

بر هر دو  قطب   نا اميد  نتابيد

تو از طنين   كاشي آبي  تهي شدي

و من   چنان  پرم    كه  روي  صدايم  نماز  مي خوانند ...

جنازه هاي خوشبخت

جنازه هاي ملول

جنازه هاي   ساكت  متفكر

جنازه هاي  خوش  برخورد   خوش  پوش   خوش خوراك

در  ايستگاههاي   وقت هاي معين

و در  زمينه ي  مشكوك   نورهاي  موقت

و  شهوت    خريد   ميوه هاي  فاسد  بيهودگي

آه

چه  مردماني    در  چارراهها   نگران  حوادثند

و اين  صداي   سوتهاي   توقف

در  لحظه اي  كه  بايد  بايد  بايد

مردي  به  زير  چرخهاي زمان  له  شود

مردي  كه  از  كنار  درختان  خيس ميگذرد

من  از  كجا مي آيم؟

به مادرم  گفتم   ديگر  تمام  شد

گفتم   هميشه   پيش  از  آنكه   فكر كني   اتفاق  مي افتد

بايد  براي   روزنامه  تسليتي  بفرستيم

سلام  اي  غرابت  تنهايي

اتاق  را به تو  تسليم ميكنم

چرا كه   ابرهاي  تيره   هميشه

پيغمبران  آيه هاي تازه  تطهيرند

و در شهادت  يك  شمع

راز  منوري  است  كه آنرا

آن  آخرين  و آن  كشيده ترين  شعله  خواب  ميداند

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم  به  آغاز  فصل سرد

ايمان  بياوريم   به  ويرانه هاي باغ  تخيل

به  داسهاي  واژگون شده ي بيكار

و دانه هاي زنداني

نگاه كن  كه چه  برفي  مي بارد ...

شايد  حقيقت  آن دو دست  جوان  بود   آن  دو دست  جوان

كه  زير  بارش  يكريز  برف  مدفون  شد

 سال  ديگر  وقتي   بهار

با آسمان پشت  پنجره  هم خوابه  ميشود

و در  تنش  فوران  ميكنند

فواره هاي   سبز  ساقه هاي  سبكبار

شكوفه  خواهد داد اي يار  اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم  به آغاز  فصل  سرد ...

نتونستم حتی کلمه ای را حذف کنم ... آری باد ما را خواهد برد!!!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 17:8  توسط عاشق بارون | 
وداع

 

مي روم  خسته  و افسرده  و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم  از  شهر  شما

دل شوريده  و ديوانه خويش

مي برم  تا كه  در آن  نقطه دور

شستشويش  دهم  از رنگ  نگاه

شستشويش دهم  از  لكه عشق

زين  همه خواهش بيجا و تباه

 مي برم  تا ز تو دورش سازم

ز تو  اي جلوه  اميد حال

مي برم  زنده بگورش  سازم

تا از اين  پس نكند  باد  وصال

 ناله مي لرزد

مي رقصد  اشك

آه  بگذار  كه بگريزم  من

از تو  اي چشمه  جوشان  گناه

شايد  آن  به  كه بپرهيزم من

بخدا  غنچه  شادي بودم

دست عشق آمد  و از  شاخم  چيد

شعله آه شدم  صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به  لب ‚ خوينن دل

مي روم  از دل  من دست بدار

اي اميد  عبث بي حاصل

.............................................................................

2 نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 9:44  توسط عاشق بارون | 
چون غریبی که با دست نیاز دامن عشق تو را میگیرم
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 17:17  توسط عاشق بارون | 
من به جزعشق و امیدت چه سعادت طلبم.که سعادت به جهان نیست به جز عشق و امید
2 نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 12:30  توسط عاشق بارون | 
دلم گرفته است

 به ایوان می روم و انگشتانم را                                                 

    بر پوست کشیده شب می کشم                                                            

                      چراغهای رابطه تاریکند      

                                 چراغهای رابطه تاریکند

    کسی مرا به آفتاب معرفی

نخواهدکرد                                                                   

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد                                                 

                                               پرواز را به خاطر بسپار

                                               پرنده مردنی است

                         

تو را می خوانم و دانم که هرگز * به کام دل در آغوشت نگیرم * تویی آن آسمان صاف و روشن * من این کنج قفس ، مرغی اسیرم

 

ما   تکیه   داده  نرم   به   بازوی   یکدگر

 

در  روحمان   طراوت  مهتاب  عشق  بود

 

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ

 

خامش  بر  آستانه   محراب   عشق  بود

 

من  همچو  موج ابر سپیدی کنار تو

 

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

 

هر لحظه می چکید ز مژگان   نازکم

 

بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

 

                      گویی   فرشتگان    خدا    در   کنار  ما

 

بادست های کوچکشان چنگ می زدند

 

                           در  عطر  عود  و  ناله  اسپند  و  ابر دود

 

محراب  را  ز  پاکی  خود  رنگ می زدند

 

                              پیشانی   بلند   تو   در  نور  شمع ها

 

آرام  و  رام  بود  چو   دریای    روشنی

 

                       با ساق های نقره نشانش نشسته بود

 

در  زیر   پلک های   تو   رویای  روشنی

 

                    من تشنه صدای تو بودم که  می سرود

 

در  گوشم  آن  کلام   خوش   دلنواز   را

 

                    چون کودکان رفته ز خود گوش می کنند

 

افسانه های    کهنه    لبریز     راز    را

 

              آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

 

بال  بلور  قوس  و  قزح های رنگ رنگ

 

                  درسینه، قلب روشن محراب می تپید

 

من شعله ور  در آتش آن لحظه  درنگ

 

                         گفتم خموش (( آری ))وهمچون نسیم صبح

 

آرام    و    بی قرار    وزیدم  به   سوی   تو

 

                       اما   تو   هیچ   بودی   و   دیدم   هنوز  هم

 

در  سینه  هیچ  نیست به جز آرزوی تو 

 

آرزوی تو آه ای فروغ چشمان عاشقم...

بیا و   نامه های مرا بخوان...

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

 

                روزها    و    هفته ها    و   ماهها

 

چشم  تو   در    انتظار    نامه ای

 

              خیره   می ماند   به چشم راهها

 

در  اطاق   کوچکم  پا  می نهند

 

           بعد  من  با  یاد  من   بیگانه ای

 

در  بر  آیینه  می ماند  به   جای

 

             تارمویی،نقش دستی،شانه ای

 

آه...

 

میگریزی زمن و باز هم در طلبت...

 

 کوشش باطل دارم

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1:33  توسط عاشق بارون | 
بخوان و با زندگی برقص

 

 وقتي دستام خالي باشه٫وقتي باشم عاشق تو

غير دل چيزي ندارم..٫ که بدونم لايق تو ...

دلمو از مال دنيا٫ به تو هديه داده بودم..

با تموم بي پناهيم٫ به تو تکيه داده بودم ...

هر بلايي سرم اومد٫ همه زجري که کشيدم ..

همه رو به جون خريدم٫ ولي از تو نبريدم ..

هر جا بودم با تو بودم ٫ هر جا رفتم تو رو ديدم ..

تو سبک شدن تو رويا ٫همه جا به تو رسيدم...

منتظر آن اتفاق خوب باش

به محض آنکه آن اتفاق بیافتد

تنهایی به روشنائی درون

تنهایی به آرامش خیال

تنهایی به تجربه ای شیرین بدل خواهد شد

آن روز نزدیک است

مسرور باش

بخوان و با زندگی برقص

راهی که تو خود را در آن پیدا کنی

معجزه عشق است

زیرا که

تشنه به چشمه خواهد رسید

دل مشتاق عاشق خواهد شد

و در های بسته یکی یکی باز خواهند شد

بیدار خواهی شد

درست مانند گلی کوچک

که زیبائی خود را

با شکــــوه و طنازی

به تو دلبرانه پیشکش می کند

خواهی شکفت

در یک لحظه شگفت انگیز

در حمایت عشق الهی

شور و سر مستی درزندگی تو

جاری خواهد شد

و آرامش ملکوتی

شروع به باریدن خواهد کرد

زیراعشق نمی تواند در جائی غیر از قلب تو بشکفد

منتظر آن اتفاق خوب باش

پس مبارزه کن برای یک عمر زندگی عاشقانه

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 15:1  توسط عاشق بارون | 
بدون عشق شادی در زندگی انسان نیست
 

سلامی پر از بوی دلتنگی...

یک کهکشان سلام به منظومه نگاهت .

با تقدیم یک بهار شکوفه  به رویاهای اطلسیت .

یک اقیانوس صداقت به اشکهای پر تلاطمت .

سینه ژرفی تشنه محبت با ترنم رویشی سبز...

 با ترانه هایش در زیر چتری از باران تقدیم تو .

تویی تو که هم ماه منی هم شاه من.

تو را سبد سبد لبخند هدیه میکنم ؛

تو که شفا بخش نگاه عاشقی

ای مهربانترین تپش قلب زندگی 

به تو می اندیشم ؛

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را دردامن کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پائیزه هستی را در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،

همه را می شنوم ، می بینم ؛

من به این جمله نمی اندیشم ...

به تو می اندیشم ، ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم..

بدون عشق شادی در زندگی انسان نیست

بین عشق و شادمانی بسر ببر

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 14:31  توسط عاشق بارون | 
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...همه اندیشه ام فرداست...
 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

زیباترین حرفت را بگو

چرا که ترانه ما ترانه